جاویدنام امیر احمدوند؛ پدری که نرسید

Dödsfall امیر احمدوند 39 år gammal i ایران Teheran تهرانپارس

Skriven av: میخک سپید

کارگاه هنوز بوی خاک‌اره‌ی خیس، سنباده و رزین بلوط می‌داد. نور کم‌رمق عصرگاهی از شیشه‌های مات پنجره به داخل می‌تابید و روی خطوط منحنی الوارهای چوب می‌نشست. امیر دست کشید روی لبه‌ی تخته‌چوب گردو؛ سطحی صاف، صیقلی و گرم، درست مثل همان طنین آرامی که در لحن صدا و خنده‌های روزمره‌اش جا خوش کرده بود. برای او چوب فقط یک ابزار کار نبود؛ یک بافت زنده بود که باید با صبر، ظرافت و حوصله تراشیده می‌شد تا شکل بگیرد و امنیتی برای گوشه‌ی خانه‌ای فراهم کند. همان دست‌هایی که سال‌ها در سالن‌های تمرین موی‌تای و بوکس به دستکش‌های چرمی خو گرفته بودند و ضربه را می‌شناختند، پشت میز کارگاه چنان دقیق و بی‌تاب روی رگه‌های ظریف چوب حرکت می‌کردند که گویی در حال ساختن تکه‌ای از خود زندگی بودند. چند ماه بود که کارگاه برایش معنای دیگری پیدا کرده بود. هر تکه‌ای که برش می‌خورد، در خیالش گهواره‌ای می‌شد، کمدی کوچک یا قابی برای ثبت اولین نگاه‌ها. نیلوفر در خانه استراحت می‌کرد، با روزهایی که باید با آرامش مطلق می‌گذشت تا ریشه‌های مسافر کوچکشان در جان مادر محکم شود. امیر هر غروب که به خانه برمی‌گشت، بوی چوب را با خودش به اتاق می‌آورد. دستش را که هنوز ردی از زبری سنباده داشت، پاورچین و محتاط روی تن همسرش می‌گذاشت؛ حرکتی آن‌قدر سبک و لبریز از پروا که مبادا خواب آرام نیلوفر برهم بخورد. یک شب، وقتی صدای باران به شیشه‌ها می‌خ…

امیر احمدوند · تهرانپارس · دیار · نراتا

Läs hela texten här

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.