زندگی و جان‌باختن روبینا امینیان

死亡 روبینا امینیان 23 岁 在 ایران 德黑兰

作者: رعنا

من روبینا هستم، دانشجوی هنر در دانشگاه دکتر شریعتی در تهران. همیشه فکر می‌کردم زندگی‌ام با پارچه و نور تعریف خواهد شد، نه با صدای شلیک. خیال می‌کردم آینده‌ام بوی پارچهٔ تازه، مداد طراحی و شب‌هایی را خواهد داد که تا صبح برای کامل‌کردن یک طرح بیدار می‌مانم. شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ بود. کلاس‌ها تازه تمام شده بودند و من از محوطهٔ دانشگاه بیرون می‌آمدم. هوا سرد بود و نفس‌هایم در تاریکی بخار می‌شد اما ذهنم گرمِ طرحی بود که می‌خواستم فردا کاملش کنم؛ لباسی با الهام از نقش‌های کُردی، پر از رنگ و حافظهٔ زنانی که پیش از من زیسته بودند. همیشه باور داشتم لباس فقط پوشش نیست، روایت است؛ می‌تواند تاریخ را روی شانه‌های امروز بنشاند. آن چند قدم آخر را هرگز فراموش نمی‌کنم. صدایی کوتاه، نزدیک و از پشت سر. نه فرصت ترس داشتم و نه فرصت برگشتن. تنها حس کردم زمین ناگهان از زیر پایم رفت و طرح‌هایم، همهٔ آینده‌ام، در تاریکی فرو ریخت. همان‌جا زندگی‌ام تمام شد؛ بی‌آن‌که حتی آخرین لباسی را که در ذهن داشتم، بدوزم. بعدها خانواده‌ام از کرمانشاه آمدند تا مرا پیدا کنند. میان پیکرهای بی‌جان جوانان، صورتم را شناختند. می‌دانم که برای بازگرداندنم جنگیدند؛ برای حقِ سادهٔ خداحافظی، برای این‌که دخترشان فقط یک عدد نباشد. سرانجام چند روز بعد، در اواخر دی‌ماه، مرا بی‌صدا و دور از هر مراسمی، در جاده‌ای میان کرمانشاه و کا…

اعتراضات مردمی · روبینا امینیان · تهران

在此阅读全文

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.