خدیجه علیپور؛ خانهای که صدا نداشت
死亡 خدیجه علیپور 21 岁 在 ایران 卡拉季 پردیس
作者: Havssonat
تلویزیون همیشه روشن بود. نه برای دیدن، بلکه برای نشنیدن. کسی نمیشنید. خانه صدا نداشت. (صدای مادر) «این تلویزیون و خاموش کن. پول برق میاد.» (صدای دختر) «بذار ببینم چیمیگه!» و نخ بافتنیای که میبافت را گره زد به صدایی که از داخل جعبه تلویزیون بلند میشد: «اغتشاشگران به سطلهای زباله حمله کردهاند...». جعبه پاندورا... بازش که میکرد با اینکه خیلی زود صدا تبدیل به زوزهی کشداری میشد، انگار کسی با زبان گرگ توی تاریکی برای ماه حرف میزد و تلاش میکرد به ماه که دور بود و بیتفاوت، چیزی بگوید. بعد زنبورها میریختند توی خانه و وزوزِ گنگی توی سرش میچرخید و خاموش میشد. افکارش از وزوزِ زنبورها میرفت تا آن دوردستها، دورتر از ماه. اگر خاموشش کنی، خانه بزرگتر میشود. مثل وقتی که بچه بود. صدای گوینده برنامه کودک را دوست داشت که از گذشت و مهربانی و شجاعت میگفت و صدای عروسکهای دهن گشادی که کابوسهای شبش بودند. بزرگتر یعنی ترسناکتر. صدا که هست، دیوارها نزدیک میمانند. یادش میآمد که کسی دارد توی آن جعبه حرف میزند. دنیایش مثل عروسکهای تودرتوی ماتریوشکا، جعبه تلویزیون بود، خانه بود، کارخانه بود و خیابان. توی تلویزیون دنبال کودکیاش میگشت. وقتی کِرِند غرب کرمانشاه زندگی میکردند. یاد آسمان پرستاره کرمانشاه میافتاد و قصه کلاش کوچک گل طلا که آقایی برایش آورده بود که به خانه کارگ…