جاویدنام نیما پالیزگر؛ این قیمت آرزوهای ماست

死亡 نیما پالیزگر 39 岁 在 ایران 卡拉季 فردیس

作者: روشنا

«این قیمت آرزوهای ماست؛ بهای جوانی و موهای سفیدمان.» این جمله‌ای است که نیما پالیزگر در پاسخ به دوستانش می‌گوید؛ وقتی از گران‌شدن قیمت ماشینش حرف می‌زنند. جمله‌ای که شاید بیش از هر چیز، نگاه او را به زندگی نشان می‌دهد؛ نگاه مردی که تمام سهمش از سال‌های جوانی، تلاشی مداوم برای زیستی عادی است. نیما در شرکت مپنا کار می‌کند. هر سپیده‌دم خانه را ترک می‌کند؛ اما روز کاری او با فرارسیدن تاریکی تمام نمی‌شود. او برای تأمین زندگی و پرداخت قسط‌های ماشینی که به‌تازگی خریده، به کار دوم روی می‌آورد. در نگاه نزدیکانش، او مردی بسیار آرام، مهربان و مسئولیت‌پذیر است که تاب رنج دیگری را ندارد. نیما به یک اصل اخلاقی ساده باور دارد: نباید کسی را آزرد، چرا که رنجاندن دیگری، آرامش تو را هم برهم می‌زند. او در خلوت خود، تکیه‌گاه پدر و مادرش است. تمام آرزویش این است که برای آن‌ها زندگی آرام و راحتی فراهم کند و با آن‌ها به تماشای جهان برود؛ آرزویی که فرصت انجامش را با آن ماشین نو پیدا نمی‌کند. اما درونی‌ترین بخش زندگی او، در آخرین دیدار با دوست صمیمی‌اش شکل می‌گیرد؛ لحظه‌ای که حالا زخمی شده بر دل آن دوست. در آن دیدار، نیما با همان صمیمیت و مهربانی همیشگی، صورتش را نزدیک می‌آورد و از دوستش می‌خواهد که او را ببوسد. دوستش اما می‌خندد و از این بوسه می‌گذرد که اگر می‌دانستند بوسه‌ی خداحافظی است، شاید به این پایان…

نیما پالیزگر · کوشک‌زر · فردیس · کرج

在此阅读全文

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.