جاویدنام محمدرضا زمینی

死亡 محمدرضا زمینی 41 岁 在 ایران 卡拉季 گلشهر

作者: کتایون

«برای آینده‌ای که قرار بود دخترم در آن بی‌ترس زندگی کند» من در دی‌ماه به دنیا آمدم؛ در خانواده‌ای معمولی، با آرزوهایی که تفاوتی با آرزوهای میلیون‌ها ایرانی نداشت. کودکی‌ام میان امیدهای ساده گذشت؛ امید به اینکه بزرگ شوم، کار کنم، خانواده‌ای بسازم و زندگی آرامی داشته باشم. سال‌ها بعد، همان زندگی ساده را ساختم. در یک مغازه تلفن همراه خرید و فروش می‌کردم؛ شغلی که هر روز مرا با آدم‌های گوناگون روبه‌رو می‌کرد. پشت پیشخوان مغازه، گاهی پای درد دل مشتری‌ها می‌نشستم، از نگرانی‌ها و آرزوهایشان می‌شنیدم و می‌دیدم که چگونه فشار زندگی، آرام‌آرام لبخند را از چهره‌ی بسیاری از مردم گرفته است. به موسیقی و آواز خواندن علاقه داشتم. بزرگ‌ترین دلخوشی زندگی‌ام دخترم بود؛ دختری هفده‌ساله که هر بار به آینده‌اش فکر می‌کردم، برای ادامه‌ی زندگی انگیزه‌ی بیشتری پیدا می‌کردم. گاهی برایش آواز می‌خواندم؛ برای من، او صورتی داشت که ماه هم نداشت. آرزو داشتم در کشوری بزرگ شود که امنیت، آزادی و امید، چیزهای عادی باشند، نه آرزوهایی دور از دسترس. اما زمستان ۱۴۰۴، دیگر هیچ‌چیز عادی نبود. هر روز خبر بازداشت، زخمی‌شدن یا کشتار معترضان از شهرهای مختلف به گوش می‌رسید. خیابان‌ها پر از مردمی شده بود که می‌خواستند صدایشان شنیده شود. من هم مانند بسیاری دیگر، احساس می‌کردم نمی‌توان تنها نظاره‌گر بود. در همان روزها، در پی گسترش حم…

محمدرضا زمینی · کرج · گلشهر · شلیک مستقیم

在此阅读全文

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.