جاویدنام دانیال چراغیان؛ میرم و زود برمیگردم
死亡 دانیال چراغیان 29 岁 在 ایران 卡拉季 فردیس
作者: روشنا
دستهایش زبان آهن و دستگاه را میفهمند و روزهایش میان صدای فلز و آتش میگذرد، تراشکاری که جهانش به دیوارهای کارگاه محدود نمیشود. در رگهایش هنوز چیزی از همدان جریان دارد؛ چیزی از شکوه خاموش الوند، از صبحهای خنک دامنههایش و از چشمههایی که راه خود را از دل سنگ باز میکنند و بیهیاهو به سوی روشنایی میروند. دانیال چراغیان از همین روشنایی زاده میشود. دلش با طبیعت ایران است؛ با جادههایی که از هیاهوی شهر فاصله میگیرند، با درختان، با دریا و با تکههای سبزی که میشود در آنها لحظاتی از شتاب جهان دور ماند. شاید در وجودش هنوز پژواک آبهای گنجنامه جاری است؛ همان آبهایی که از دل صخره میگذرند و بیآنکه از سختی سنگ شکایت کنند، راه خود را آرام و پیوسته به سوی پایین میگشایند. دانیال نیز رویایی از همین جنس در دل دارد: رویای آزادی؛ ساده، زلال و انسانی. رویایی شبیه دامنهی الوند پایین میآید، از کوچههای قدیمی همدان میگذرد، بوی سنگ و آب و صبح را با خود میآورد و پنجرهای را فقط برای نفس کشیدن باز میکند. در یکی از سفرهایش به شمال ایران، کنار دریا، چشم دانیال به دختر نوجوانی میافتد که در آب دستوپا میزند و آرامآرام از ساحل دور میشود. آن لحظه، دریا دیگر منظرهای برای تماشا نیست؛ پهنهای است که جان انسانی را در خود میکشد. دانیال بیآنکه درنگ کند، خطر را میپذیرد و به آب میزند. موجها ر…
دانیال چراغیان · تراشکار · کرج · فردیس