جاویدنام مسعود عیسوند جهانبخشی؛ خاک‌سپاری در نیمه شب

死亡 مسعود عیسوند جهانبخشی 25 岁 在 ایران 达马万德 چهارراه قاض

作者: ارشان

من مسعود عیسوند جهانبخشی هستم؛ پسری از دیار دزفول، از خانواده‌ای که زندگی در آن با کار، سختی، محبت و امید به آینده گره خورده بود. اهل روستای چغاسبز بودم و برای کار و ساختن آینده‌ام در دزفول زندگی می‌کردم. هنوز کودکی‌ام تمام نشده بود که پدرم را از دست دادم. جای خالی او در زندگی‌ام ماند، اما مرد دیگری وارد خانواده‌مان شد که برایم معنای پدر پیدا کرد؛ ناپدری‌ام، مردی که در کنارش کار کردن را یاد گرفتم و سال‌های زیادی از زندگی‌ام را با او گذراندم. کارمان تعمیر وسایل سرمایشی بود؛ یخچال، کولر و دستگاه‌هایی که وقتی از کار می‌افتادند، مردم برای درست شدنشان سراغمان می‌آمدند. در مغازه، میان ابزارها، سیم‌ها و موتور دستگاه‌ها، یاد گرفتم چطور عیب چیزی را پیدا کنم و دوباره راهش بیندازم. کار کردن بخشی از زندگی روزمره‌ام بود. دست‌هایم به ابزار عادت داشتند و ساعت‌های زیادی را صرف تعمیر وسایلی می‌کردم که به خانه‌های مردم برمی‌گشتند. درآمدم را با زحمت به دست می‌آوردم و می‌خواستم زندگی مستقلی برای خودم بسازم. اما همه زندگی‌ام در مغازه نمی‌گذشت. فوتبال را دوست داشتم. زمین فوتبال جایی بود که می‌توانستم برای مدتی از خستگی کار فاصله بگیرم. وقتی توپ زیر پایم بود، می‌دویدم، بازی می‌کردم و از بودن در کنار دوستانم لذت می‌بردم. فوتبال برایم شادی ساده‌ای داشت؛ همان شادی‌ای که آدم پس از یک روز کار به آن نیاز دارد.…

مسعود عیسوند جهانبخشی · دزفول · خاکسپاری در نیمه شب

在此阅读全文

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.