جاویدنام متین قربانی؛ باریستا

死亡 متین قربانی 23 岁 在 ایران 卡拉季

作者: رودابه

متین قربانی، ۲۳ ساله، باریستایی اهل کرج بود. شبِ کرج، بوی دود می‌داد و بارانِ ریزی روی آسفالت می‌نشست؛ همان‌طور آرام و بی‌صدا که اندوه، روی دلِ آدم می‌نشیند. متین آخرین فنجان قهوه را برای مشتری گذاشت، پیش‌بندش هنوز بوی اسپرسو و دارچین می‌داد. مهسا گوشه کافه ایستاده بود و از پشت دوربینش نگاهش می‌کرد؛ انگار می‌ترسید حتی یک لحظه از خندیدنِ او را از دست بدهد. متین همیشه موقع کار، آرام زیر لب ابی می‌خواند. «نازی نازکن که نازت یه سرو نازه......» مهسا می‌گفت وقتی می‌خندید، چشم‌هایش شبیه پسرهایی می‌شد که هنوز دنیا را باور دارند. پسرهایی که خیال می‌کنند می‌شود دستِ عشق را گرفت و از میان این همه تاریکی رد شد. آن شب اما خیابان، شکل دیگری داشت. صداها بلندتر بودند، آدم‌ها خشمگین‌تر، و هوا بوی چیزی را می‌داد که انگار قرار بود تا سال‌ها از حافظه شهر پاک نشود. بوی باروت و خون. متین دست مهسا را گرفت؛ همان دست‌هایی که هزار بار از آن‌ها عکس گرفته بود. آرام گفت: «مواظب خودت باش.» و این جمله، بعدتر برای مهسا تبدیل شد به تلخ‌ترین صدای جهان. صدایی که هر شب میان عکس‌ها زنده می‌شود، میان لباس‌هایی که هنوز بوی او را می‌دهند، میان لیوان قهوه‌ای که دیگر کسی از آن نمی‌نوشد. گلوله که آمد، انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد. نه فقط برای متین؛ برای دختری که تمام آینده‌اش را در قامت آن پسر بلندبالای مهربان دیده بود.…

۱۸دی۱۴۰۴ · کرج · شلیک گلوله

在此阅读全文

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.